آشنائی باشاعران این دیار
جنگل
كم كم هوا تاريك مي شد و گه گاه فرياد شغالي كه …
هرچند نامعلوم مي پژمرد , در ازدحام دير سالي كه
مردم پر از تاريكي مفرط , در حول جادويي كه شيطان بود
گم مي شدند و باز سر در گم , در انزواي اين حوالي كه
لبريز از خشم خدايان بود , لبريز از انسان تبعيدي
لبريز از طاعون و وحشت …و طرح سياه اين وبالي كه
عمري به دوش تك تك اين قوم , چون يك علامت مانده بود و باز
در فكر اين بودم چه تصويري است ! اين گوشها طرح سوالي كه
ناگاه فريادي مرا برخاست , اي رود جاري در ميان دشت
انگار تب داري كه مي سوزي , يا اين كه اهل عشق و حالي كه …
حالي نمانده بود و بعد از آن , من گم شدم مانند شب در تو
من گم شدم هرچند از من ماند , تصوير اين اندازه بالي كه
پرپر شد و پر پر شد و پرپر , پرهاي بسياري كه پر پر سوخت
من تازه پيدا مي شدم ققنوس , در لابلاي شرح فالي كه
فالي كه فردا را نشان مي داد , يك جنگل آرام , اما نه
يك جنگل لبريز از لاشه , از قدرت چنگال شيري كه…
مجتبی دهقان
آن روزهای روشن اشراق
آن روزها در شهر شب خیزان، چشمان تو ضرب المثل بودند
در لحظه اشراق چون خورشید، لبریز از شور غزل بودند
آن روزهای خون و خاکستر روزی که آتش بود اعجازت
طعم کلامت دلرباتر بود، گل واژه هایت از عسل بودند
خون خدا هر لحظه جریان داشت در رگ رگ فریاد حق خواهان
تن پوش ها جنس شهادت داشت فانوس ها جنس زُحَل بودند
آن روزها دنیا چه حالی داشت! بی رنگ و بو در جست و جو بودیم
قبر شهیدان در نگاه ما زیباتر از تاج محل بودند
امروز اما قصه ات خالی است از بوی رزم رستم و سهراب
فریادهای روشنت دیروز، «حی علی خیرالعمل» بودند
امروز بوی فتنه می بارد در موج خیز دشنه و دشنام
دیروز دستان پر از مهرت، نورآفرین، آهن گسل بودند
در حسرت آن روزها هستم آن روزهای روشن اشراق
روزی که چشمان سحرخیزت درشهر ما ضرب المثل بودند
مجتبی دهقانی
ناله
هميشه با دو دست خود مرا مچاله مي كني
نشسته اي كنار من مدام ناله مي كني
از عابري شكسته اي دوباره داد مي زني
و استكان چاي را پر از تفاله مي كني
و باز پاره مي كني هزار كاغذ سفيد
و جاي جاي خانه را پر از زباله مي كني
سوال مي كنم و تو براي رفع پرسشم
به جاي پاسخت به من چكي حواله مي كني
هميشه تلخ بوده اي ، هميشه مثل روز قبل
هميشه با دو دست خود مرا مچاله مي كني
سعيده كشاورزي
سفر
جاده ، خداحافظ ، سفر و بر همين منوال
هي مي كشد ساعت خودش را خسته و بد حال
تا ساعت نحسي كه بايد بند كفش تو
محكم شود در لحظه ي تلخ وداعي كال
دلخور نشو هر چند كه اينجا غريبم ، من
در سايه روشن هاي بي مفهوم اين جنجال
كه پر شده از آدمكهاي لجوجي كه
ذهن مرا پر مي كنند از بحث و استدلال
مي داني اين بار آخرين بار است ومن ديگر
بايد بمانم مات تقدير سياه فال
فالي كه آمد خط خطي كرد اسم خوبت را
از سرنوشت من از اين تكراري هر سال
آلبوم پر از عكس تو اما جاي تو خاليست
توي اتاق سال تحويلي كه من امسال
عيدي ندارم از تو غير خاطراتي كه
مانده است از جاده خداحافظ سفر …
سعيده كشاورزي
.چندروزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خودغلط بود آنچه می پنداشتیم
بی خود نگرد این دور و برها جانمازی نیست
همشیره فکرش را نکن دیگر نیازی نیست
این روزها حتی خدا هم از نمازی که -
چیزی نمی فهمیم ازآن یک ذره راضی نیست
دیگر نمازو جانماز و ...هر چه می دانی
قدر سر سوزن برایش امتیازی نیست
همشیره دنیا هست دیگر زود می گردد
فرصت برای این که با رقصش بسازی نیست
عصر مدرنیته ست، اکسیژن خطر دارد
این زندگی غیر از تنفس های گازی نیست
باور بکن این جا جنین نُه ماهه می گندد
امکان یک «آدم شدن» از هر لحاظی نیست
همشیره نشنیده بگیر از من ولی دنیاست
شوخی ندارد جای حتی اعتراضی نیست
من عاشقم اما برای من خطر دارد
عاشق شدن خیلی برایم دردسر دارد
هی درد میبارد برایم آسمان ،هر قدر
دارم تحمل میکنم ،او بیشتر دارد
حالا هلال ماه هم سی روزِ ِ کامل هست
خم مانده پشتش ،ماه هم دردِ کمر دارد
همشیره اینها را شنیدی؟فکرکن حالا
یک جا تمام دردها را «یک نفر» دارد
برگرد حال و روز این جا را که می بینی
این جا برای چشم های تو ضرر دارد
" سعیده کشاورزی"
.
«...»آجُر بزن به خانه یِ سيمانيم و بعد
محکوم شو به اين که نمی دانيم وبعد
يک روز ميرسد که عزادار می شوی
باآيه های روشن قرآنيم و بعد
بعدش پيامبر خودمم سجده کن مرا
توی لباسِ تازه ی شيطانيم و بعد
"ايمان بياوريد به آغاز فصل من"
برمعجزاتِ ساده ی انسانيم و بعد...
≠
دستورمی دهم که تو عاشق شوی مرا
...نه بعد از اين برادرِ ايمانيم نباش!!!
تقدير هرچه گفته ولش کن از اين به بعد
درگير ِخطْ نوشته ی پيشانيم نباش!!!
يک شب عروج می کنم و با تو می رويم
آن شب شبيهِ مردمِ زندانيم نباش
بگذار حال و روز زمين منجمد شود
خيلی به فکر اين که زمستانيم نباش!
≠
بعداز هزاروسيصدوهشتادوچندسال
اين جا مربعيست به دستورشخص من
من که پيامبر خودمم، من که بعدِ تو
تا گردنم فروست درآوار ِ اين لجن
مبعوث می شوم که تو دفنم کنی شبی
مبعوث می شوم که بپيچم دراين کفن
.......................................................
بعدش وصيتم به شما حکم می کند
"ايمان نياوريد به آغاز فصل من"
سعيده كشاورزي
₪
الف کشیده بود،
آه داشت و وقت تشنگی آب میاورد چشمهاش
به سمت من که می آمد ابتدای ه می ایستاد تا یک دم بگویم : آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و صدای سیلی از کشیده هاش می ریخت روی سطرها
الف کشیده بود خودش را ابتدای تمام قاره ها [ آسیای آفریقای آمریکای اروپای...]
و از خشکی ها ی آنور آب یاد گرفته بود که در تراشیدگی ساق پاهاش قدم بردارد وبا I باله برقصد
با حروف بیگانه راه می رفت
با حروف بیگانه می نشست
با حروف بیگانه سیگارمی کشید...
الف کشیده بود که دستی از ابتدای دبستانم بلند شد
روی تخته سیاه نوشت : الف
چند سال را دویدم که بخوانم؟
صدایی از اویل دبیرستانم به قرائت و ترتیل هجی کرد: «الف لام میم»
( باید لب هایمان به الفاظ عربی خو بگیرد)
برهنه وضو می گیرم از آب که الف دارد،از ابر که الف دارد، می ایستم در میانه ی آبان که الف دارد
و به ترتیل میخوانم : « لیله القدر خیر من الف شهر» که الف دارد...
........ و امامزاده های شهر ، با دو الف برافراشته از دو سوی گنبدها ما را که کوتاهیم به آفتاب نبردند...
..................و اوین با الفی به شکل برج های نگهبانی ما را که در بندیم آزاد نکرد...........................
و اره ها با الف های دندانه دارشان تنها درخت هایمان را انداختند..................................................
آزادی اما الف داشت
دیدم آریایی ها از سمت سیبری که میآمدند الف داشتند
[برگشتم چندسال رابه عقب برگشتم چندسال رابه عقب برگشتم چندسال رابه عقب برگشته باشم خوب است؟ ]
بی وضو داشتیم از خشکی های آنور آب میامدیم فلات، با اسب و ارابه و الف های بسیارمان
بعدها دختر چوپانی بودم که گوسفندها را می برد چرا
و یادش داده بودند که علف با الف نسبتی دور دارد...
قانون ، ماندن است
در ترافیک ، شبانه ای است بوق هایی که تا بوق سگ دو ،
دو می زنیم روی خیابان به تماشا می نشینند چشم به درازای درخت ها
چنگ می اندازیم که ماه را
پایین بیاوریم آوردنی باشد آنگاه
آوردگاهی است خیابان
در پسین های هر روزی پشت ویترین
چشمها یقه می درانند سرخ ، فواره های رهایی از اعماق چاه نفت جاری توی سرم
قیچی قیچی ؛ سنگ کرده اند
یقه های آهار خورده پشت ویترین
به سگ
دو می زنی ام هار پاچه گرفتن کوتاهی که
سفید سیاه شطرنجی ام کن
اگر شناسنامه بیاوری به شناسایی چشمهایم قد نمی دهد
آری
گفتیم
دهان گس را جمع کن از بین عکسهای تبلیغاتی بالای پل /های عابر پیاده ایم
به هوا بپریم باهم که تبلیغ شویم پخش خیابان
جمعمان کنند زباله
جمع می شود برای بازیافت
از مقصد هر روز خیابان به زندگی تکراری لبخند بزن ،
بزن برویم هایی دور جهنم !
گرم می شویم
آتش بیاوریم از درخت سدر کهن سالی ریشه در اعماق دوزخ
ریش می تراشیم
چنگ برداریم دار بزنیم
چنگ از چنگالها و بشقابهایی که در رستورانها گوشت تنمان را کباب کرده اند
ترکی
لقمه بگیریم و گاز بزنیم سگ
جورابم سوراخ است سرش ، تا هوا
انگشت بخوریم
به خیابان بیا
ماتیک سرخ بزن
اناری بچکد از گوشه اش آب آماس کرده از دانه هایش به گوارای وجود
بیا برویم چشم آب تنی
ماه می افتد توی چشمهات
ماهی ای که قرمز نیست سیاه کوچولویی برای خوراک شبانه
در احوال چشم احول ما
در این هزار و اندی سال مکتوب
میخکوب منوهای آویزان
پشت چرتکه های مدرن
اعداد رمزی ام خونی دیجیتال صفر و یک
داغ می شوم هات دا
هاوایی از سس تندی می چکد
در این گوشه که ما نشسته ایم تاریک راه برفی است
برق می رود دارد از سر ما
سرمایی چکیده توی استخوان پایم
درد دارد کفش پاشنه داری که به کفش داری سپرده ایم برای روز مبادا
بیا همین گوشه کپه مرگ بگذاریم
به سگ دو زدنی ولگرد
دنبال ماده ای بگردیم سیال
یقه ات را بالا بکش پالتو پوستی از جنس بزاق
آب چکه شده لکه در صفر سوراخ
به سال سفر رسیده ایم
خیابان پهنایی ندارد دراز به دراز کشیده زیر درخت
سایه ای
که سگ دو زدن هایمان را تبلیغ ، رو/سری برداشته ایم زیرابرو
با موچینی که هات داگم را می برد برای ناهار امروز به وقت گرینویچ
وقت صفر است روی تابلوی تبلیغاتی
خیابان فیکس شده به عابر پیاده
چشم بدوزیم ، به سگ ، دو بزنیم اندر احوالات قبلی
دستمان به نان نمی رسد
ایمان می خواهیم چه
کار داریم
بیا برویم
دست می گیرم به چراغ
پیرمردی قوزی ام در کوچه ها
سایه ها از من درازتر
سایه ها از من سیاه ترند
دست می گیرم به چراغ
خاموش می شوم
پت پت کنان در
چاله ای
چاهی
چارسوی بدنم درد می کند
به صلیب دنیا میخ شده
بگذار بخوابم
شب / چشمهای تو عمیق
شب/ دست های تو چراغ
شب / تویی که سایه ی منی
بدنم میخ شده به صلیب
با چلیپا تو را مشق می کنم
در سیاهی مرکب
سیاهی دنیا
چارسوی چراغ گرفته به دست دنیا / تویی
دست می گیرم به چراغ
با چشآرامش عمیق زمستانی است
تو چشمهات آبی بارانی است
۲)
چک چک چترهای بارانی...
بغضهايی شگفت و جانفرسا...
/تو/اگر رفته ای دوباره ...بیا
3)
سفر ی با شاعر
توی بهت کلمات
بر تم تند نوشتن صلوات
4)
نقش اسلیمی چشم تو به روی قالی است
بازهم می خندی
خنده ات کاه گلی است
5)
به دست تو نگین پادشاهی
چقدر درنگاهم آشنایی
عروسک سفالی خدایی
اعظم ایزدی
کفشهای جفت جفت
ابتدای راه بود
چشمهای تو که ماه بود ...
خط کش پیاده رو سپید بود
مانده ام برای خط و ایستگاه ...
کاش می شد آنچه دید بود
من مسافرم
گاه گاه می روم
شاعری مرابهانه کرده است من ن/می رسم
روبروی من نشسته ای
مثل خط ممتد پیاده رو
مولوی است چشمهای بی بدیل تو
آتشم شبیه تو
شمس می شوم بباری ام
پشت ویترین شیشه ای بکاری ام
دور دور دورتر
به من نگاه می کنی
کفشهای جفت جفت را /به پای من گناه می کنی
ای همیشه در عبور
جای تو همیشه توی شعرهام خالی است
دور می شوی تو با غرور
من هنوز هم نشسته ام
ماه روی صورتم گرفته است
من دوباره توی شعرهام بسته ام
)
شب به انتها رسیده است .
فرصتی نمانده تا سپیده دم
چوبه های دار و انتظار مرد متهم !
۲)
شب سکوت می کند .
همچنان تو راه می روی
اشتباه می روی
۳)
بازهم نگاه کن
توی چشمهای تو بهار می شود؟
شب ستاره بار می شود؟
۴)
شب شبیه چشمهای تو ستاره بار
قصه عجیبی است
من شبیه تو به تو دچار
۵)
ستاره های آسمان
به دست توست خوشه چین
کمی دقیق تر ببین!
اعظم ایزدی
بايد بيايي بماني ، اي اتفاق هميشه
روشن تر از آب و باران ، آيينه باغ
هميشه
بايد بيايي ، بخوابي ، در چشم هاي سياهم
تا گر بگيرم از آن تن ، در اين اجاق
هميشه
تا كي بگردم به گرد ، اين لحظه هاي مكدر
با عقربكهاي سربي ، در اين اتاق
هميشه
يخ مي زند دست و پايم ، وقتي به يادت مي افتم
وقتي غزل مي نويسم ، با « چلچراغ » …
هميشه
مي خواستم تا نيفتم ، از چشمهاي شما كه…
… بنويس باران ببارد ، در باتلاق..
هميشه
بايد بيايي بماني…
بايد بيايي بماني …
اعظم ايزدی
زنی که منم ...
مثل خدا تنهایی ام هی دردها دارد
تنهایی ام را هی خدا با درد می بارد
تن را به باران می زنم ... شاید که با باران
این تن زنی باشد به زیبایی تابستان
دارم تحمل می کنم تنها تنی را که
جای کمی دارد برای این منی ها که /
راکد شده توی خودش گم کرده ای دارد
اصلا خودش را با خودش باید که بگذارد /
باید که بگذارد ، بمیرد ... بعدهایی بعد
شاید بروید در کفن ها ، در فضایی بعد ..
در خلسه هایی روح دنبال جسد باشد
این تن بمیرد بهتر از این که بلد باشد /
هی از خودش در کوچه ها ، پس کوچه ها ، ول تر
گاهی بگردد در خودش یعنی که کامل تر /
عاشق شود مستی آب تاکها باشد
لختی عروس خانه ی ضحاکها باشد
لختی به اقیانوس آرام تنی خونسرد
خود را بیاویزد به تن پوشی شبیه مرد
بعدش پر از پروازهای هر چه زیباتر
از خود رهاتر بگذرد با چشمهایی ... تر
بر صندلی خالی اعدام ... پا باشد
او از خودش همواره باید که رها باشد
او چارچوب چشمهایش خالی از لبخند
باید که بگریزد خودش را ، لحظه ای در بند /
پشت قفسها میله ها را باز بشمارد
باید خودش را از ازل آغاز بشمارد ...
یعنی که زن ! محصول دستان خداوندیست
تنهایی اش تنهایی اش سهم نگاهت... نیست ؟
زن یک پرنده یک خدای عاشق تنهاست
در چشمهای زن همیشه عاشقی زیباست !
فواره می زنم به کوه ها
هیزم جمع کرده ام که بسوزانمت
/ققنوسی باشی تازه متولد شده /
هزاره ی غریبی است
رستخیز اتفاق می افتد
و آتش تنوره می کشد
از دهانه های کوه
آتشفشان می شوی مذاب
گیسوهام
قهوه ای خرمایی است
تنم کوهی است
تنم دریاچه ای
تنم تویی هستی که بی قرار می خوانمت
سادگی می کنی غریبه ترین ؛ پشت لبخندهای تکراری
پشت هرچه به جز نگاهت خیس ، پشت این روزهای ناچاری
گیج لبخندهای مصنوعی ؛ درنگاهی صمیمی و مفرط
دستهایم عجیب تنهایند /روی این تن /موازی اند ... دو خط
خط لبخندهای کم رنگی که پرازخواهشی است بارانی
گردبادیست در تنم جاری ، این تویی....نه...ولی... ن/می مانی؟!
ساعتی با نمای بسته که ، روی دست توجاگرفته بود
چشمهایی که می رسیدی /کال /توی این شعرپاگرفته بود
قدبلنداست چشمهای تو ، که به گردش نمی رسید قدم
من خمیده ؛ شکسته ؛ منحنی ام ، بی تو این روزهاچقدربدم
من مریضم ؛ خراب و رنجورم ، مثل شمعی نشسته درباران
می چکم چکه چکه هرشب تا ببری ام به هرچه بعد از آن /
تو فقط باشی و خودم باشم ، تو فقط شعرهای من باشی
تو فقط مثل من بدانی که ... من زنم و تو درد می پاشی
گیج و مات و خراب می خواهم ، بوی سیگارهای من باشی
درد دارد تمام رگهایم ، تو بپاشیم روی هرکاشی
تو بریزیم طرحی از نو با تم تند نوازشی در مشت
بکنی نقش چشم من را در خالکوبی آبی ات /این پشت
مانده ام از سرجنون مست و هرشب ازخوابهام می ترسم
یک دو جام شراب می خواهم ، بخورد شعرهای بن بستم
می شمارم تمام عمرم را با شمارشگری دقیق و بعد /
می رسم باز هم به بن بستی ، مثل یک دره عمیق و بعد /
پرم از هر چه بینهایت بود ، پرم از واژه های نامفهوم
بی پر و بال می پرم گاهی توی این آسمان نامعلوم
مثل بازی به بازی ابر و ابروی منحنی ات مشغولم
اوجهای پس از پریدن باش ، فاعلی تو همیشه مفعولم
چاقوی سنگی ات ببرد رگ ، پی این شعرها خراب ترند
مثل معمار باش و درهم ریز نقشهایی که روی آب ترند
چشمهایت رضای عباسی است ، دل به تاریخ موزه ها داده
همه چیزش دچار رخوت که ، دست این روزگار افتاده
من نوشتم دوباره در باران ، چشم تو خیس می شود گاهی
دردهایت تمام خواهد شد /من نباشم / پرنده ای ، ماهی
یا گلی یا بنفشه ای چیزی ، توی این شعر نیست می دانی
تو خودت بهتر از من اینها را، خط به خط می رسی و می خوانی /
مثل ققنوس قرن بیست و یک روی کوهی نشسته می خوانم
سوگ سوری که عاشقم باشی یابمیران و یا بسوزانم
جمع این روزهای تکراری ، این منم بی تو درهواجاری
همنشین شبم شبی بن بست ، این شب و روزهای بی عاری
ساده می گویی ام که کاری نیست بین ما و گذشته های که ...
که پر از دردهای مجروحم ، لابه لای نوشته هایی که /
آه درد می کند قلبم یا بیا یا بکش رهایم کن
جات خالی است توی رگهایم ، از همه دردها جدایم کن
ا.ایزدییادگاز
روييده شهري كه پر است از ماه وخورشيددر بين كوه تير و رود كر ، درخشيد
با مردمي كه مثل آيينه زلالند ،
خورشيد وار اين شهر از تاريخ جوشيد
جوشيد با يك داستان از قلعه اي سبز
بهرام گور و دخترانش ماه و خورشيد
و نام شهرم يادگار سبز آنهاست
شهري هميشه سبز و خرم ، خوب و جاويد
شهري پر از جغرافياي سبز گندم
شهري پر از باران ، پر از برف وترنم
شهري كه در باران تمام دشتهايش
سبز است با دستان پاك و خوب مردم
مردم شبيه آسمان پاك و نجيبند
خورشيد در چشمانشان همواره پيداست
دستانشان آيينه دار مهر و دين است
در قلبهاشان چشمه ي اميد فرداست
شهرم پر است از يادگاري هاي زيبا
يك چار طاق و آسياب كهنه و يا
سنگ بزرگي كه نماد كار وسختي است
با مردمي سرگرم كار و فكر فردا
در شهر من آيينه و خورشيد جمعند
شهري پر از خورشيد ومه نامش خرامه
روييده در قلب زمين اين شهر سر سبز
باكوه تير جاودان ، بامش ، خرامه
طاهره كشاورزي
نقش
دوباره نقش ميزني بهار مي کشي مرا
و ساده پاک مي کني انار مي کشي مرا
به هر چه < دوست دارمت > قسم که بي تو مرده ام
ولي تو مثل قاصدک به دار مي کشي مرا
گذشت لحظه غزل مسافرم ولي چرا؟
شبيه آسمان به خود دچار مي کشي مرا
گذشت خاطراتمان اگر چه زرد زرد بود
تو از تمام بودنت کنار مي کشي مرا ؟
پياده کوچ کرده ام از عمق چشمهاي تو
به روي اسب لحظه ها سوار می کشي مرا؟!
طاهره کشاورز
احسان ایزدی:
شايد كه سفره هاي پر از نان براي بعد
در خانه فقر آمده،ايمان براي بعد
يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:
ما خسته ايم، ديدن مهمان براي بعد
يك كوچه دركنار من و كودكي بكش
تصوير مرد پير خيابان براي بعد
جا مانده است دفتر فرياد در حياط
فرصت دهید، بارش باران براي بعد
هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان
هرگز كسي نگفت زمستان براي بعد
پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روي ماست
يك عمر پشت ميله ی زندان براي بعد
شايد براي بعد، كسي از تبار من
بهتر بگويد عاطفه، انسان براي بعد
« مردم اين سمت»
يك عمر باورهاي من پوسيد با گول هاي مردم اين سمت
با حرفهاي پوچ و بي مفهوم معمول هاي مردم اين سمت
شايد زمينهاخشك و بي رحمند ، شايد كه باران ها نمي بارند
از آفتي يكريز لبريز است محصول هاي مردم اين سمت
ديوارها پشت سر هم كج ، از سنگ هاي يك صدا خالي
از روز اول خشت را كج كاشت شاقول هاي مردم اين سمت
داريم هريك خسته مي افتيم ، در گير و دار اين كشاكشها
اين را نمي فهمند بعضي از شنگول هاي مردم اين سمت
آن روزها را خوب يادم هست يك سكه بود و يك دكان پير
امروز اما دخلها غرقند در پول هاي مردم اين سمت
شك نيست در اين مبهم برفي در سردهاي پوچ و نامعلوم
پيدا نخواهد شد هزاران سال مجهول هاي مردم اين سمت
آري تمام حرف من اين است اين را از اين پس باز مي بينم
نعش برادر هاي بدبخت است بر كولهاي مردم اين سمت
«احسان ايزدی»
باغچه مسئله ای هست که باید باشد
یاور چلچله ای هست که باید باشد
مرگ در باغچه یک امر طبیعی ست،عزیز!
مرگ هم مسئله ای هست که باید باشد
ما پس مرگ گل یاس شکستیم اما
کار ما حوصله ای هست که باید باشد
آی آدم ها که پر از دشمنی باغچه اید
بین ما فاصله ای هست که باید باشد
تا بدانید که شب بو متوقف نشده ست
بلکه در مرحله هست که باید باشد
بعد از آن بانگ رحیل است و سفر نزدیک است
بعد از آن قافله ای هست که باید باشد
"احسان ایزدی"
رباعي
همواره به دور از بدي بايد بود
در لطف و پناه سرمدي بايد بود
خوش رنگ و لطيف و بوي خوش بايد داشت
مانند گل محمدي بايد بود
آن لحظه كه پابست حقايق گشتيم
مست دل و ديده ي شقايق گشتيم
گويند به ديدن عشق آغاز شود
ما روي تو را نديده عاشق گشتيم
گر دست دهد ز مانه اي مي سازيم
با خشت ترانه خانه اي مي سازيم
گر حضرت عشق هم مدد فرمايد
افسانه جاودانه اي مي سازيم
با دست و دلت بيا مرا ياري كن
در باور سينه ام غزل كاري كن
در دشت جنون هنوز سرگردانم
اي عشق بيا محض خدا كاري كن
مژگان ترم ستاره جارو مي زند
در بحر دلم غم تو پارو مي زند
آن لحظه كه پيغام تو را مي خواندم
دل در تب و تاب عشق وارو مي زد
امشب به حرم هل اتي خواهم رفت
از مروه به سعي تا صفا خواهم رفت
تا چاره بجويم از خط سرخ علي (ع)
تا عمق شعور لافتي خواهم رفت
بهزاد خارستاني
قدم قدم
چند قدم جلوتر بيا تا خوب ببينمت
آخر
رسوايم مي كني ، وقتي نگاهت مي كنم
سپيد خوشكلم ، ببخش
قرمز شدي
آخر دارند ، آدمها را تك تك خط مي زنند .
امروز ، روز آخر آدميت است .
زمانها را كه كنار بزني ، متهم شكل گرفته ،
آدم را گم كرده اند در ميان خودشان
سپيد خوشكلم از اين سبز تر نمي شوي
هواي شهرمان خوب نيست
انسانها ، رفته اند بردار كلمات
صندلي را كه كنار بزني
انسانيت به صد نفر هم نمي رسد
تازه ، بايد برگردندبه نقطه كودكي شان
شر،
شر
آب ، بابا
نان را نمي دهند
مرد نانوا ييمان هم حتي
خط قرمز كشيده شده
كلاس اوليم
بزرگ شو ، بزرگتر
قد بكش به روي شعر من
ببخش ، ببخش ، شعر سپيدم از اين رو سفيد تر نمي شوي .
حميده قاسمي
عطش
گفتي برو ، رفتم ، ببين اما به هر دليل
من مي شوم كبوتر بامت ولي عليل
تا پر شود نگاه تو در من و بي صدا
باشي تو مرد قصه ام ، كهنه ولي اصيل
مانند روز حادثه جاريست عشق تو
مي دانم اين كم است برايت به اين دليل
تنها به اين دليل كه معناي تازگي
دفن است در ضماير مردان خوب ايل
ديگر نمانده فاصله اي تا تلف شوم
اي قاصد فرار عصا بر فراز نيل
تا آخر تمام عطشهاي من ببار
امشب كه باز بسته ام بر عشق تو دخيل
فاطمه ايزدي
سینه تاب و تب بی کینه شدن داشت و سوخت
دانه ا هلیت سبزینه شدن داشت و سوخت
ننشستیم سر سفره ی بخشایش هم
زندگی ارزش بی کینه شدن داشت و سوخت
اتش عشق میان دلمان رخنه نکرد
سنگ ظرفیت ایینه شدن داشت و سوخت
دل ما منتظر لحظه ی موعود نبود
جمعه ها فرصت ادینه شدن داشت و سوخت
دل تغافلکده ای شدکه جهان را بلعید
تاولی بود سر پینه شدن داشت و سوخت
محمد کشاورز
۹|۹|۸۹
شاعر
اسمان گفت که اوردن باران با من
مثل یک مرد هواداری دهقان با من
افتاب از پس ابر امدو با گرما گفت
مرهم عاطفه بر زخم زمستان بامن
دشت لبخند ملیحی به لبش امد و گفت
باغ و سرسبزی و روئیدن ریحان با من
کوه بر سینه زد و گفت که از این لحظه
در قفس کردن بی رحمی طوفان با من
ناگهان مورچه ای گفت که من هم هستم
فکر اذو قه ی شبهای زمستان بامن
شاعر امد که بگوید دل و دستش لرزید
گفت شرمنده فقط قافیه نان با من
محمد کشاورز
نامثنوی
اهسته امد حرفهایش را به دریا گفت
دریا غمش را ابر کرد و دست طوفان داد
انگاه غمهایش به روی دشت باریدند
یک غم گل سرخی شدو یک غم درخت سرو
یک غم درخت سیب شد با سیبهای سرخ
عطرش تمام کوچه های شهر را پر کرد
عطری که در من میل طغیان را به جوش اورد
میلی که در من بوی عطر سیب را می داد
سیبی که در من راوی داغ بزرگی بود
داغی که در من شعر را اهسته می زایید
شعری که در بطن زمان از اسم تو می گفت
اسمی که دنیای مرا اهسته اتش زد
اتش تمام هستیم شد در مسیر باد
بادی که جنگل را به سمت هستی من برد
جنگل فقط می سوخت یعنی خاک و خاکستر
باران دلش اتش گرفت و گریه را سر داد
گریه به روی گونه هایش رود شد انگاه
رودی به راه افتاد تا مشتاق دریا شد
اشکش تمام حرفهایش بود و اهسته
اهسته امد حرفهایش را به دریا گفت
محمد کشاورز
آدم فروش
دنیا بساط کردو زمین غم فروش شد
ابر خدا خسیس شدو کم فروش شد
گندم بهانه بودکه تبعیدمان کنند
حوا به جبر حادثه ادم فروش شد
عیسی رمق نداشت دلش زخم بی کسی
مریم سکوت کرده و مرهم فروش شد
من کام خشک خلقم و لبریزم از عطش
هاجر به من رسید که زمزم فروش شد
تلخست طعم فلسفه زندگی عزیز
یونان به کام شب زدها سم فروش شد
این قلب دوره گرد پر از خاطرات شب
در کوچه های چشم تو ماتم فروش شد
گفتم بسوزم و دل تنگت برای من
چشمت به خنده امدو شبنم فروش شد
محمد کشاورز
برای فتنه 88
باغ دلتنگ شده ابر كسالت دارد
ما نوشتيم كه گرگند و كسي گوش نكرد
گرگ گرگ است فقط قصد جنايت دارد
ان كه از غير خودي چشم عنايت دارد
دين فروش است فقط مشكل قيمت دارد
انچه كرديد شما فتنه بي تدبيريست
دل نه از غير كه از دوست شكايت دارد
سر اين قصه دراز است شما مي دانيد
قصه پرداز شما كيست حكايت دارد
يك نفر امده خون خواه عدالت شده است
يك نفر از خودش اعلام برائت دارد
مي فروشند دل و دين و زبان خود را
كل اين قوم فقط قصد تجارت دارد
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
مرد ان است كه يك ذره بصيرت دارد
آي خفاش ترين شب زده هاي تاريخ
پس ببينيد كه خورشيد حقيقت دارد
پير اين قافله مظلوم ترين مظلوم است
پير مرديست كه يك عالمه حرمت دارد
پير مرديست كه هم صحبت با خورشيد است
نازنينيست كه با عشق قرابت دارد
اه دلتنگ نشو از غم ايام عزيز
سنگ همواره به ایینه حسادت دارد
محمد کشاورز
با دلتنگی
دانه امید به سبزینه شدن را دارد
نگذاریم خدا از دلمان کوچ کند
زندگی ارزش بی کینه شدن را دارد
اتش عشق اگر در دلمان رخنه کند
سنگ ظرفیت ایینه شدن را دارد
و یقین جمعه نبودست که عازم نشدست
پس زمان فرصت ادینه شدن را دارد
راه سختیست ولی ارزش رفتن دارد
تاولی را که سر پینه شدن را دارد
محمد کشاورز
با گندم و سیب کودتا کرد پدر
دیدی چه قیامتی به پا کرد پدر
تو شاهد ماجرای عصیان بودی
مادر تو بگو چرا خطا کرد پدر
عمریست برای من سوالی شده است
در کفش خدا چگونه پا کرد پدر
ان روز که قابیل مرا خنجر زد
بی تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسیر گندمم سیب کجاست
با گندم و سیب کودتا کرد پدر
محمد کشاورز
آفتابی که این طرفها هست خنده هایی عمیق تردارد
خنده هایی که درکنار چمن قطره قطره بهار می بارد
با طلوع بهار ابر سفید بردرختان شکوفه می بارد
خنده های قشنگ بادونسیم رد پای بهار می کارد
باران گرفته است و خدا شاعریست که در چشم تو دو طرح مجسم کشیــده است
نیمی شبیه آتش و نیمی شبیـــــه دود ، چشم تو را شبیه جهنم کشیـــــده است
باران گرفتـــه است و نگـــاهی که بعـــد تو باریـده بر تمــام غـــزل هـــــای دفتـــــرم
باریـده بر سکـوت پر از مــرگ شعـــــر هام، باریده است و قصه ماتم کشیــده است
باران همیشــــه عطـر تو را تازه می کند وقتی دوباره خاطــره ای ســرد می شـوی
وقتی خـــدا بـــرای دل بی قــــرار من حــــوا و سیب و گنـــدم و آدم کشیـــده است
وقتی کـــه حرف حرف غــزل های مـــرده ام در اضطـــراب ثانیـــه ها دفن می شـوند
امشب سیاه مشق غزل های چشم هام از عاشقانه های پر از غم کشیده است
از حـــرف هــای کهنـــه بعــــــد از نبــودنت ، از قصــــه هــای مــرده دیــروزهـــای دور
از هـــر چه بگــــذریم خــدا شاهـدی ست کـه از تو هــزار آیــه مبهـم کشیـده است
وقتی بـرای عاشقی ام درد می شوی حـــلاج می شــوم کــه بمیــــرم بـه نـام تـو
خط می زنم تمـام غـزل های خسته را
دستی تورا شبیـــه جهنم کشیــده است...
1)
تیغ و دست های من
حس وحشی جنون
باز هم سه ق ط ر ه خون
2)
توی ازدحام مبهم پیاده رو
ایستاده رو به روم
سایه ی سیاه تو
3)
از پس نگاه سرد من
می رسی تو خالی از سکوت و بی قرار
روی موج زندگی ، سوار
4)
بوی سیب می دهد هوای شعر های تازه ام
من ولی چه ناشکیب،
آدمم به رسم سیب
5)
باران گرفته ست
یعنی دوباره کوچه خشکیده مان ، تر
از شعرهایم خستگی ... پر
6)
باز هم لبریزم از دنیا
کودکی را برده ام از یاد
هر چه بادا باد...
گاهی پر از لبخند هستی، گاه می گریی گاهی به ضــرب واژه ها بــا من گلاویــــزی
تو مثل خورشیـدی پــر از نور و پـر از پـرواز یــا مثـــل پـــروانه کـــه از آتش نپــرهیــزی
ای مهربان تر از سکوت این شب خاموش وقتی که تنها مثل باران اشک می ریــزی
گاهی قریبی و غـــریبی می کنی با من گــاه آشنایی ، گــاه با شادی غم انگیزی
گاهی من آهو می شوم در خاطر سبزت وقتی تو از تکــــرار خوبی هـات لبـــریـــزی
ای غرق در آیینـــه و احساس ،ای مهتاب پس کی به سر می آید این یلدای پاییزی؟
حالا کبــوتر می شوم در قاب چشــمانت تـا بال هـــایم را به دنیـــایت بیـــاو یــزی...
آقا ســـلام واژه برپا شده است تا ... تا مــــادرانگی کند این های های شعر
تا بعــــد از این به خشکی لبهای تشنه ات باران ببــــارد از دل تبدار لاله ها
تا آسمــان به غربت تلخت دعا کند یا قطــره قطــره اشک بریزد برای شعـــر
***
این جا پر از تلاطم خون و جنون و درد اینجــا نگــــاه ثانیه ها غرق انتظـــــار
گودال قتلگــاه و صــــدای قنوت تو چشمـــان تلخ حادثه و ناله های شعـــــر
وقتی که ریخت خون خدا بردل زمین خورشید هم به حرمت خونش غروب کرد
سجاده بر سکوت لبش سجده کرد و او آرام پر کشید به سمت خدای شعر
***
اینجـا هنوز قلب زمین می تپد ولی میگرید از نگـــــاه عطش خیز غنچه ها
می گرید از غریبی او واژه های صبر ،پیچیده در هوای غزل وای وای شعـــر
حالا تمـام ثانیه ها هم به رسم عشق لبریز اشک می شود از داغ رفتنت
هرلحظه شعر تازه ای از جنس ماتم و هرواژه حرف مبهمی از کربلای شعر
بگذار باز تا بنویسم به نام عشق در ماتم سیــــاه حسین و غزل و بعـــــد
زهـــرا بگرید و همه عالم بگرید و...بگذار تا خـــدا بنویســـد بجای شعـــر...
امروزم مثل همیشه دلتنگم ولی میدونم دلتنگ کی ....!!! همونی که همه مون منتظرشیم...
این نوشته مال خودمه
یادتون نره نظر بدین مرسی
مثنوی بی پایان
یکبـــار با تو میروم یکجای دیگر یک جای دیگر جای تو یک جــای بهتـــر
آقا قبـــول است اینکه تو با من غریبی تو مثل عطـــر تازه امن یجیــبی
آقا بیــــا تا چشمهـــایم گر بگیرد تا چک چک باران چشمـــانم بمیــرد
نه نه نگو این حرفها معنا ندارد اینجا بقد چشمهــــایت جـــا ندارد؟؟؟
یکبار هم قلب مرا آیینه تر کن شب را برای چشم های من سحر کن
آقــا بیــا تا آرزوهایم نمیـــرد اینجا بمـــان تا قلب سردم پر بگیــــــــرد
اینجـــا بمـــان و آفتابی پر ثمــر باش آقا بیــــا و با دل من خوبتر باش
پا میگـــذارم جـــای پایت بار دیگـــر یکبار دیگــر مینویسم شعر بهتــر
از تو تمـــــام علت آیینــــه بودن از تو تمـــام لحظه بی غم ســـرودن
از تو که باید معنی هر شعر باشی بر زخم های شعر من مرهم بپاشی
آقا تمام شعر من نذر نگاهت و این دعــــاهای زمینی خاک راهــت
بگذار من در شعرهایم جان بگیرد تا مثنوی با نامتان پایان بگیـــــرد....
برای لحظـــه از نو نوشتنت اینبــــار تمـــام ثانیـــه ها را دوبـاره پـس بزنم
که باز هم بنویسم غــزل غــزل از تو و عاشقــانه بخوانم به نام دستانت
که باز خط بزنم این سکوت زخمی را نفس بده
که بمیرم
برای چشمانت....

مشهد هــوای شعر مــــرا دارد
وقتی پر از همیشه و هـــر روزم
وقتی به رسم شعر شبیه درد
از زخم خویش پر شده میسوزم
مشهــــــد هوای شعر مرا دارد
وقتی پـــــر از کبــوتر و پاییــزم
وقتی خدای شعر تو باشی و...
وقتی که از نگـــاه تو لبریـــــــزم
آقا قسم به ساحت چشمــانت
میخواهم از همیشه رها باشم
میخواهم از خـــودم بگریـــزم تا
از شعر های خسته جدا باشم
ای خنـــده قشنگ بهـــاری که
از نام توست شعر دلم سرشار
میخواهم از همیشه رهــاباشم
ای مــرد ای همیشه بی تکــرار
با تو تکرار میشود در من خنده های دوباره ای در باد
خنده هایی که باتو می رقصند شاد و نرم و بهاری و آزاد
توی دفترچه ام نوشتم باز شعر های بهار بارانی ست
خنده ی لحظه های شیرین است شعرهایی که با تو طولانی ست
| فائزه
مـاه می شـــود پـــدر نـــور می شود پســر می رسـد خــدا به تو ای قشنـــگ خوب تـر شعــــــرهــای تازه ام با تو می شود سپیـد بـا تـو خــانـه دلـــــــم می شود پر از امیــــد مثل یک صدای سبـز می رسی از آسمــان غــــرق نور و روشنی می شود دل جهـــــان خنده میشود سکوت باغ می شــــود زمیـن با تو غـــــرق شادیم مهــــــربان بهتــــــرین نويسنده : فائزهآفتابی که این طرفها هست خنده هایی عمیق تردارد خنده هایی که درکنار چمن قطره قطره بهار می بارد
با طلوع بهار ابر سفید بردرختان شکوفه می بارد خنده های قشنگ بادونسیم رد پای بهار می کارد
با تو تکرار میشود در من خنده های دوباره ای در باد خنده هایی که باتو می رقصند شاد و نرم و بهاری و آزاد توی دفترچه ام نوشتم باز شعر های بهار بارانی ست خنده ی لحظه های شیرین است شعرهایی که با تو طولانی ست |
